تبليغاتX
کوهدخت


کوهدخت

اینجا هنوز زمین بیدار بیدار نشده است.بهار صدایش کرده اما زمین هنوز در رختخواب خود کش و قوس می دهد به پیکرش تا رخوت زمستان را بیرون کند.

                         

::ادامه مطلب::
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391| ساعت 17:2| توسط کوهدخت|

رای من به هفتمین "صعود قلم" :

1-قله باغران (به دلیل موسیقی سنتی که قولشو دادن)

2-قله برف انبار (به دلیل اینکه همشهریمونه)

دلیل مشترک: هر دو به کرمان نزدیک ترن!!!


نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391| ساعت 17:31| توسط کوهدخت|

همه گربه های محله منو می شناسن.یکیشون هست که چون از ابتدای تولد تو حیاط همسایه مون بوده من بهش می گم"گربه همسایه"اما مامانم ناراحتن که آخه وقتی تو بهش غذا می دی،ناز کردن سرش (مخصوصا وسط چشماش) با توئه و تا صدای پات و می شنوه کالباسی که همسایه براش خریدن و ول می کنه میاد این ور دیوار پس چرا می گی گربه همسایه؟؟؟

نمی دونم چرا اما گه گداری که می رم مهمونی خونوادگی سگاشون از دیدن من بیشتر از خودشون خوشحال می شن!!!!!! و تمام مدت مهمونی فقط دور و بر من می پلکن(البته منم بازی کردن با این حیووانا رو به بحث درباره رژیم(غذایی هااا) و مدل روز ترجیح می دم).

پرنده ها هم که انگار تنها زبان مشترکشون با آدمیزاد صدای سوته و در جواب سوتم چنان چهچهی راه می ندازن که من دیگه روم کم می شه!!!

تابستون گذشته یکی از دوستای خوبم(خیلی ها) یه عکس برام ای میل کرده و نوشته اینا رو که دیدم ناخوداگاه یادت افتادم.حالا فکر می کنین عکس چی بود؟؟؟

"زرشک تازه"!!!!!!!!!!!!!!!!!! موندم چی تو من دیده که به زرشک شباهت داره؟

یکی دیگه می گه بو دود که می شنوم یاد تو میفتم!!!!!!!!!!!!!!! آخه من چکارم به دود و دم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

                   

یکی دیگه می گه چایی یعنی کوهدخت و کوهدخت هم یعنی چایی!!!!!!!!!!!!!!!

یکی دیگه می گه دیروز تلوزیون داشت راز بقا نشون می داد یاد تو افتادم،گفتم ازت یه حالی بپرسم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

یکی دیگه از دوستام تعارف می کنه بهم میگه:یه روز بیا خونمون بین این سنگ هایی که جمع کردم چین؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

یکی دیگه می گه:13 به در رفتیم جایی که یه کرت یونجه کاشته بودن،جات خالی!!!!!!!!

                   

خلاصه با این لطف دوستان فکر کنم امروز نه فردایی اداره محیط زیست کرمان منو به عنوان اولین گونه دوپا  تحت حمایت قرار بده و برای هر اقدامی هم قرار باشه از سازمان مربوطه پروانه بگیریم.

خدا سایه دوستان و از سر ما کم نکنه.البته شما هم اگه خواستین دوستیتون و اثبات کنین با افتخار می خونیم و بقیه می خندن!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391| ساعت 13:47| توسط کوهدخت|

و بهار بند از زلف خود گشود و با کرشمه سر خرمن گیسوانش را در عالم تاب داد.

صبحی دسته گنجشکها بی تاب بودن و آنچنان با شور جیس جیس می کردن که شور منو هم صد چندان کردن.وقتی از اتاقم خواب آلو امدم تو هال ماهی گلی پرید بالا و تالاپی برگشت تو آب،سفره هفت سین آغوش باز کرد.لاله ها دهان باز کرده بودن و سنبل شمیم بی مثالشو بخشیده بود به خونه تکونده شده.

باز هم لحظه توجه تمام هستی به زمین و خورشید بود و من و خانوادم آرام در سکوت زیبا کنار هفت سین به تماشا.طنین صدای قلبم تو گوشم از صدای توپ سال تحویل هم شاید بلندتر بود و بعد از تحویل سال بوسه های مامان و بقیه عزیزام آروم آرومم کرد(شایدم برق اسکناس های تا نخورده!!!)

شنیدم قدیما تخم مرغ رنگی رو هم به دلیل اینکه مطاع ارزشمندی بوده و هم به عنوان برکت جیب عیدی می دادن.حالا هم که تخم مرغ گرون شده بهتر دیدم این تخم مرغ هایی که خودم رنگ کردم و با بغل بغل محبت زلال عیدی بدم به همه اونایی که براشون بهترین سال و آرزو می کنم فرقی هم نمی کنه که بزرگتر باشن یا کوچیک تر.

                


نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391| ساعت 1:20| توسط کوهدخت|


                 

در راهم.کوله ام بسته است و سوار بر اسب آرزوها می رانم به سمت ابدیت.با عجله خودم را از میان غبار شهر بیرون می کشم به امید دیدار.دلم از بس که به شوق تپید به آرامشش ایمانی ندارم.دلم گرم است.همراهانم پشت و دلم را گرم می کنند.خنده هایشان،نگاههای خالی از حرف و سرشار از محبتشان و حتی سرکاریهای ملیحشان.


::ادامه مطلب::
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390| ساعت 0:52| توسط کوهدخت|

فردا می رم سر می زارم به بیابون...............................
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390| ساعت 23:2| توسط کوهدخت|

                   

تو کویر بهتر می شه ردپای بهار رو دید و حس کرد.اینجا وقتی که بهار با عشوه روی زمین می خرامد،جای پاش لبهای زمین باز می شه و گل لبخندش جوانه می زنه.

سده رو که می سوزونن انگار آتیش شیدایی به جون زمین می ندازن، زمین از رخوت بی هم دلی در میاد،چشم باز می کنه و بی مهابا به دنبال یار می گرده.اما خبری نیست!کسی نیست!فقط یه آسمون می بینه که با ابهت و جبروت نگاهش می کنه.

نمی دونوم دلوم دیوونه کیست

کجا می گردد و در خونه کیست

نمی دونوم دل سرگشته مو

اسیر نرگس مستونه کیست

همه دنیا رو می گرده،شوریده به دور خودش می چرخه و در پی دلدار دور عالم.به نگاه های بهرام محبتی نثار نمی کنه و حتی از کنار کیوان هم گذر.به گرد خورشید سماع می کنه،گاهی اونقدر می دوه که از خشکی ترک می خوره.......

آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم

آسمان همه اینها رو می بینه و تو دلش قند آب می شه.به عشقش می نازه و خوشحاله از این همه خواستن اما انگار ذوق هجران شیرین تر از شهد وصاله تا اونجا که دیگه دل خودش پر می شه،پر می شه و می گیره.بعض می کنه وتهش دل و رسوایی ......

وقتی که طاقت از کف می ده بوسه هاشو بر گونه های خشک زمین می نشونه.اول مغرورانه تک و توکی می فرسته.

زمین ناامیدانه چشم باز می کنه و با آخرین نا نگاهی می ندازه به امید اینکه شاید این خنکی از طرف محبوبش باشه و ....

هست.

چشم زمین بازتر می شه و آسمان و می بینه.مات و مبهوط جلال بی حدش می شه.

آسمان نگاه داغ زمین رو می گیره و در عوض غرق بوسه اش می کنه.

زمین هم به عشوه خودش رو در آغوش نگاه خیس آسمان می ندازه تا مهر رو به اعماق وجودش برسونه.

امشب شب شوریدگی آسمان و زمین است.وصال دو دلداده حاصل می شه و ساز ناودون کوک.تا صبح به افتخارشون می زنه و دل بی دل آدما می رقصه.عاقبت اسمان اونقدر می باره که روی زمین هم آب مهرشون و پر می کنه.اونوقت صبح که خورشید در میاد آسمان به زمین که نگاه می کنه،خودشو می بینه!آسمان و زمین یکی می شن و خوشه خوشه گندم و سنبل و دانه دانه ارزن واقاقی می شه حاصل عشقشون.

گلهای بیدمشک می شن نقل مجلسشون و به سر و روی آدما می ریزن.تو دیار من این عطر بهشتیه،جمع می شه و باش چای طمع دار.تا هروقت دیگه از سال به یاد بود این شور ازلی جانی تازه کنه.


      

امانتی زمین و آسمان در کنار چای خشک در ظرف مسی دست ساز

      

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390| ساعت 0:26| توسط کوهدخت|


               

سلام آدمک برفی

خوبی؟خوشی؟گرمت نیست؟نوازشهای خورشید نیازرده تو را؟کلاغها و موشهای گرسنه به سراغ چشم و دهانت نیامدند که؟!برای آنها هم اضافه غذا مانده بود.



::ادامه مطلب::
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390| ساعت 1:18| توسط کوهدخت|

رفتنش را می دانستم و ذوق و شورش را هم اما چگونه رفتنش را نمی توانستم تصور کنم همراه با همه خطرها و تهدیدهای یک صعود زمستانی.

می دانستم که توان و بنیه اش را دارد اما باز هم سر پرسودایش دلم را می لرزاند.تا اینکه بالاخره با شرط اینکه در جریان صعود قرارم بدهد راهی شد.رفت اما خبری از خبر نبود و گوشی هم خاموش بود.وضعیت هوا هم چنان تعریفی نداشت و دل من همچنان در شور داداش و همنوردم.

تا اینکه بالاخره دوشنبه بعد از ظهر گوشیم زنگ خورد و صدایش نوید سلامتی و فتح را به گوشم رساند و پر از شوق و شعفم کرد.خیلی خیلی زیاد که اکنون زبان از بیانش ...............

حضور همنورد خوب کرمانیم احد محمدخانی بر فراز دماوند سپید پوش


نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390| ساعت 13:44| توسط کوهدخت|


 

سپاس که توان و جنبه آموختم،بخشیدی.

هرقدر که بیشتر درس می خوانم،بیشتر می فهمم که کمتر بلدم.بیشتر از پیش می فهمم که چقدر نفهمیده ام تا کنون،چقدر زمان نیاز دارم تا بفهمم.

شبها تا صبح بیدارمانی،جویدن کتابها،زیر رو کردن جزوه ها،کم شدن سوی چشم،ضعف جسم، انگار هیچ کدام راه به جایی نمی برد.

آخ خدایا تو چقدر بلدی؟!!!!

کو تا من همه اون چیزایی که تو بلدی رو یاد بگیرم(اصلا مگه میشه)

چه جوری همه اینا رو یاد گرفتی؟چه جوری این همه فرمول حفظ می کنی که نمی ذاری حتی ذره ای از یه فورمولی خارج بشه؟!اصلا چه طور این همه فورمول ساختی؟

هان،فهمیدم.......تو مثل من شب امتحانی نیستی.تو طول ترم می خونی که الان خیلی خیلی بلدی.اما خداییش ترمهات هم خیلی بلندن.حدود 6 میلیارد سال!!!!کم نیست.بایدم اینقدر بلد باشی.یعنی یه چیزی حدود 300,000,000 سال برابر عمر من بودی(تازه عدم و ازل رو هم حساب نکردم)به همین نسبت باید هم بیشتر از من بدونی.

ولی در کل تو علم و کارات که دقیق می شم،می بینم اگه شاگرد بودی،شاگرد خوبی می شدی همین طور که الانم خدای خوبی هستی.

راستی خدا حالا که این قدر بلدی،کنارت بشینم بهم می رسونی؟


    


                                                        (میز مطالعه من در ساعت 3:56 بامداد)             

             

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390| ساعت 0:5| توسط کوهدخت|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت