کوهدخت

 

                                 

تا ماه شب افروزم پشت این پرده ها نهان است

باران دیده ام، همدم شبم یارِ آنچنان است

جان می لرزد که ای وای اگر دلم دیگر برنگردد
ماهم به زیر خاک و دلم در این ظلمت زمان است

ای باران ای باران از غصه ام آگاهی
بزن نم به خاکش ز اشکم نپرسد چرا تنهایی
بگو به خاکم نشینه ماهی میباری بر مزارش خوش به حالت که بارانی 
از قطره ات چون شکفد به خاکش سبزه همی
بوی ماهم کشان ابرِ خاکش، ابرِ باران

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آبان 1393| ساعت 21:38| توسط کوهدخت|

 

دوستان عزیز و بزرگوارم معذرت می خوام

 

 

 

مثل اینکه اخیرا علاوه بر اینکه خودم کامنت نامربوطی دریافت کردم به اسم و آدرس وبلاگ من کامنتهایی در وبلاگ دوستان بزرگوارم گذاشته شده که خوب این دوستان با بزرگواری خودشون و همچنین شناختی هرچند اندک از من متوجه شدن که این جملات رکیک از طرف من نیست.

 

اما من به نوبه خودم از طرف کسی که نمی دونم کی هست و چه مشکلی با اسم من داره از همه همنوردان و بزرگواران معذرت می خوام.

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393| ساعت 0:29| توسط کوهدخت|

 

                        

وقتی که خانه "حیاط" ندارد یعنی که "حیات" هم ندارد!!!

اما وقتی که حیاط هست و برای افطار خوراکی آماده نیست می توانی مهمان چند برگ ریحان تازه و انگور شیرینش باشی.

می توانی در همان لحظه به آغوش درخت انگور پیر خانه پناه ببری و خوشه خوشه طراوت بچینی و همان طور که روی نردبان لرزان هستی یک دل سیر تلالو آفتاب زرین عصرگاهی را روب حبه حبه دانه های انگور ببینی و بدون خم، مست شوی...

می توانی خون زمین را در برگ برگ ریحان های بنفش ببینی و تردی ساقه هایشان را با همه وجود احساس کنی و تا شب دستت بوی عطر ریحان بدهد.

وقتی که حیات در حیاط جریان دارد ،میزبان هم می شوی و حتی مادر برای یک بچه گربه شیطون...

                    

 

خاکی بودن حیاطمون به خاطر اینه که مشغول بنایی هستم و دلیلی بر بی سلیقگی من نیست :)

نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد 1393| ساعت 8:4| توسط کوهدخت|

                     

دوست داشتن در همین نزدیکی است

لابه لای همین روزهای خوب

در پناه نگاهی مملو از مهر

در میان انگشتان یک دست

نشسته بر تار و پود یک نفس

درست روبه روی آدمها

نشسته و منتظر نگاه می کند به امید...

به امید دیده شدن


       

عجیب روزهایم زیبایند و سخت و پرتلاش...

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393| ساعت 2:7| توسط کوهدخت|

         


دلم در بند کویر است آخر می دانی چرا؟

چون زاده کویر است،چون به سکوت و عظمت کویر چشم باز کرده و با گرمای آفتابش تپیده.....

اما این بار در پی راز ها می خواهم برای اولین  انتخاب دل بکنم و برای لختی هم شده سر به دامن سبز گهر بسپارم.کنار لاله های واژگونش زانو بزنم و از غمی که دارند بپرسم تا بدانم چرا چنین شیدا زانو غم بغل کرده اند.در حسرت کدام عشق رسوای گل ها شده اند.شاید از بار غم زیباشان کاسته شود.

و اگر هم میسر نشد این همنشینی، برای دومین انتخاب دوست دارم به دیدار لاله های سبلان و خاطرات شیرینم بروم تا شاید این بار گفتنم که دل لاله هایش برای چه سوخته و لاله ها برای که کاسه گردان شده اند.

من به دنبال راز ها خواهم آمد هرکجا که باشند.....

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392| ساعت 0:34| توسط کوهدخت|

انگار سیب بود که آدم را زمینی کرد و از بهشت راند اما من می گویم:این "انار" است که انسان را از زمین می کند و بهشتی می کند........

دست من و دامن دوست..........


وقتی رسیدیم آسمان با اشک شوق کوه ها و بیابان ها را آب و جارو کرده بود،کلاغها به استقبالمان پرواز کردند و با هم می خواندند(غوغایی بود) و باغ برایمان فرشی زرد و آهنگین گسترده بود.راستی باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟؟؟ 


بفرمایید نار و نور......

چای و کباب......


و تو تک انار جامانده،تمام سهم من از انارهای دنیا........


::ادامه مطلب::
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1392| ساعت 3:44| توسط کوهدخت|


یه وقتایی آدم دلش می شکنه

یه وقتایی دیگه دلش نمی خواد خوب باشه

یه وقتایی یهویی همه چی قاطی می شه

یه وقتایی یهویی انگار همه پرده ها از جلو چشم آدم کنار می ره

یه وقتایی یه اتفاقی میوفته که همه دور و بریا خودشون و نشون می دن

اون یه وقتا می تونه وقتی باشه که پستی تقسیم می شه حتی تو یه جمع دوستانه

اون یه وقتا می تونه وقتی باشه که بزرگتر از خودت تحمل قانون و قانون مداری رو ندارن

اون یه وقتا می تونه وقتی باشه که پا قله اونی که ادعا دوستی می کرد شونه هاشو بندازه بالا و بگه:خوب من چه کار کنم!!!

اون یه وقتا می تونه وقتی باشه که در امانتت،خیانت شده 

اون یه وقتا می تونه وقتی باشه که قدر محبتات و ندونن و به حساب چیز دیگه بزارن

اون یه وقتا می تونه وقتی باشه که حرفایی که پشت سرت زدن به گوشت برسه

اون یه وقتا می تونه وقتی باشه که کاری رو با حس انجام بدی و بعدش تهمت خودشیرین  بهت بزنن

اون یه وقتا می تونه وقتی باشه که از سادگیت استفاده بشه و شوخی نه چندان قشنگی بات بشه

اینجوری می شه که دلت دیگه تو اعتماد کردن می لرزه

اینجوری می شه که دلت می خواد مثل بقیه آدما دور و ورت باشه،سنگی و سخت

اینجوری می شه که دیگه چشمات به روی کاراشون بسته نمی مونه و حتی به زبونت میان

اینجوری می شه که تو هوایی که اونا توش نفس می کشیدن احساس خفگی می کنی

اینجوری می شه که دلت افسار عقل نداشته رو دست می گیره و می زنه زیر همه چی


اینجوری که شدی بعد اون سه-چهار تایی که تا تهش پات وایسادن ناراحت می شن که چرا اینجوری شدی؟

اینجوری که شدی از بس که نمی گی هیچ کی ناز دل خراب شدتو نمی کشه

اینجوری که شدی اون  سه-چهار تا رفیق هم ازت دل سرد می شن و دلت که خلوت شد همین جوری سردتر و سردتر و سردتر می شه تا وقتی که حتی به پت پت میوفته تا دم دمای خاموش شدن

اینجوری می شه که دیگه از همه چی و همه جا دل می کنی

بعد یهو ماه هلال می شه

تو هپروت قبل از سحر دیگه دلت نمی خواد بخوری

دیگه دلت نمی خواد آدم باشی

دیگه بدت میاد از اینکه شکل آدمای دور و ورت باشی

دلت می خواد فرشته باشی مثل "مسیح" که وقتی مردی همه دلتنگ خنده هات باشن

مثل آدمای برودپیک که جاودانه شدن

دلت از اینجوری بودن،گل بودن،مایه آبروریزی خدا بودن خسته می شه

وقتی همون سه-چهار تا رفیقت ولت نمی کنن و پا به پات میان حتی وقتی داری خرده شیشه های دلت و جمع می کنی که تو پا کسی نره

همون سه-چهار تا شونه هاشون می شه تکیه گاهت،دلاشون می شه مخفیگاه رازت

حتی وقتی کوچکترینشون دعوات می کنه صداش می شه مرهم دردات

اونوقت اینجوری می شه که دوباره دلت تنگ می شه برای یه شب لرزیدن تو کوه،برای ذوق ذوق  پا بعد یه برنامه سنگین،برای سنگینی کوله ای که شونه هاتو کبود می کنه

اینجوری می شه که دلت می خواد باشی تا ته دنیا باشی وقتی همون سه-چهار تا رفیقت هستن

همون سه-چهار تا رفیقی که خودشون می دونن اونا رو می گم

وقتی هم که نگاه می کنم می بینم همون سه چهارتاشون بسه برای همه زندگیم از بس که دلشون بزرگه

بعد اونوقت تازه دلت می سوزه برای بدبختی آدمایی که بزرگ شدن و اما هنوز بزرگ نشدن،آدمایی که تو راه بزرگ شدن هی دارن کوچیک و کوچیک تر می شن

دیگه دلت برای خودت نمی سوزه چرا که می دونی خدایی که تو خداییش چیزی برات کم نذاشته هست با همون سه-چهار تا رفیق و یه خونواده خوب.پس تو این بیست و هفتمین شب قشنگش برای اونایی که دلم می سوزه فقط دعا می کنم،دعا می کنم که آزارشون به کس دیگه ای نرسه..............


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392| ساعت 1:6| توسط کوهدخت|


کوه های کرمان به سوگ نشستند...........


در نبود دم مسیحاییت نمی دانی دوستانت به چه حالی دچارند.....


روحت شاد و روان دوستانت آرام.

مسافر

نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1392| ساعت 21:27| توسط کوهدخت|

                 
و عشق یعنی حضور و عاشق آن است که می آید و می ماند.

هزار طلبیده و در راهیم.15 جفت چشم مشتاق و بی تاب باز گردهم آمده اند.15 قلبی که به یک شوق می تپند.

و رفتن آغاز می شود همان طور که رفتن آغازی است برای خواستن.

تعطیلات و خیل عظیم کوهنوردانی که هزار را مقصد دلدادگی قرار داده اند و ما هم شناور می شویم در این رود به عزم یکی شدن.

اینجا سبز است.اینجا بهار هنوز روسری سبز خودش را از سر باز نکرده.ابرها با موج نور می رقصند و می نوازند و خنکای دلنشینشان نوازشگر رویمان است.

                       

مثل همیشه روستای باب زنگی و قله هزار.............

آخر روستا و شروع دامنه و جایی که فقط سبز است و سبز و سبز....

کنار چشمه ای و نهاری و نوایی.......

همه چیز آنچنان زیبا و سحرانگیز است که مثل قاب عکسی در ذهنم نشسته.اون لحظات فقط و فقط برای لذت بردن بود و حتی مجال عکسی هم نبود.اگر به کار دیگری مشغول می بودم زمان می رفت و همراهش زیبایی ها رو هم به یغما می برد:در بین اون همه طروات هرکسی داد دلی داشت که فریاد می کرد،جایی خشک و صاف در انتهای تنهایی قامت نمازی بسته می شد و گوشه ای دنج دستی بر ساز می لغزید و آنطرف تر دلی می لرزید و بال باز می کرد و می رفت.آنطرف تر،پناه سنگی دستی گیسی می بافت و باد ناشیانه با نغمه می رقصید.

بوی کرفس های وحشی چنان شدید است که نفس را می سوزانند اما آشناییشان می شود مرهم.2-3 ساعتی می رویم تا شب را مهمان چادرهامان کنیم و تنگ در کنار هم سفره بگسترانیم.

بعد از شام باز هم نوا به ملکوت کوهستان پرواز می کند؛دخترکم،سازم در دست استادی دم می گیرد و مخالف سه گاهش آتشم می زند،آتش.شراره هایی که گرمند و به واقع قلبم را در سینه می کوبند.

شب و سکوت اما نگرانی دوستانم از حال خراب من که همیشه در ارتفاع دردسر می شود و تا صبح درمی یابم که چقدر دوستم می دارند دوستانم:) همان هایی که تا صبح بیدار شدند و صدایم کردند و چقدر حالا طنین صداشان دلنشین شده در مغزم.همان هایی که پچ پچ گنگ و نامفهموم صداشان را گاهگاهی می شنیدم که:فردا بالا نرود! اگه تا نیم ساعت دیگه خوب نشد باید ارتفاع کم کنه و یادآوری همه اینها چقدر بعد از آن سردرد کذایی می چسبد!

و بیدارباشی دلنشین که بیدارمان می کند می بینم چقدر خوب است حالم! و اصلا مگر می شد با دوستان بود و خوب نبود وقتی که قطره قطره محبت به کامت می ریزند؟هان؟دلم خجالت می کشد از این همه مهر...........

در تاریکی روشن کوهستان راه قله در پیش داریم همراه با دونوازی آب و سنگ.

ولی جایی زمان می ایستد،جایی دیگر قلمرو دل جا باز می کند،جایی که اراده پاها بی اراده می شود و تو مسخی وقتی که صدای سرپرست محکم و باصلابت حکم ارتفاع 4000 متری را می کوبد،بغض گلویم را می فشرد از شوق؛دوستانم محبوبه و لیلا اولین بار است که 4000 متر از زمین آدمیان فاصله گرفته اند و نبض خدا را لمس می کنند.روی شیب هستیم و ترجیح می دهم چیزی نگویم چون می دانم که دستشان در دست خداست.اما وقتی دست در دست هم با نگاه گرم و نوبرانه خورشیدبانو بر فراز قله می ایستیم دیگر حتم دارم که به زمین متصل نیستند.دستها به آسمان بلند می شود و خواستنی ها،خواسته می شود.تنگ در آغوشم می نشینند تا بدانند که چقدر شادم و چقدر مغرورم به همراهیشان و چقدر خوشبختم از بودن همه اعضا خانواده کوهم.

        

شن اسکی بازگشت کودکانه و شاید هم ابلهانه پایین می کشاندم تا ایجاد فاصله ها و باز هم برمی گردیم و شهری می شویم،به هندوانه ای گرم مهمان می شویم و ارگ راین را باز هم می بینیم و نهایتا در شلوغی شهر تنها می شویم مثل همیشه!

خیلی وقتا آدمی از خیلیا یه حرفی می شنوه که نباید شنید ولی ناراحت نمی شه اما وقتی همون حرف و از یکی دیگه می شنوه ناراحت می شه و این یکی می تونه فقط درباره خانواده اصلی یا کوهی صادق باشه و این دلخوری یعنی توقع ندارم،یعنی چقدر عزیزی ولی تهش می شه با محبتا و حرفایی که هیچ زبونی قادر به بیانشون نیست،محوشون کرد.مگه نه همنورد؟

دیدنی های بیشتر در باشگاه کوهنوردی امید


نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1392| ساعت 13:52| توسط کوهدخت|


                       

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد

من امشب تا سحر خواب در چشمانم نخواهد خفت

من امشب میهمان دارم

رقص قطره های باران،دیدنی چشمانم است امشب

فریدون مشیری به انتظار فردا خواب به چشمش نمی آید و من از شوق امشبی.

باران می بارد،جر جر.........................

بعضی وقتها دل دنبال بهانه است

اشک بهانه می شود،

باران بهانه می شود،

کعبه هم حتی بهانه می شود تا جوابی باشد برای همه نرسیدنهامان

برای اینکه بشینی و به رقص دانه های باران نگاه کنی و آه بکشی و بترسی که باران بهاری است و حسابی پای کارش نیست.یک دفعه دیدی دیگر نبارید!

باران بهانه می شود برای اینکه سکوت کنی تا "او"در گوشت آرام و یکنواخت زمزمه کند؛بهانه می شود تا همه درها و پنجره های خانه را نیمه شبی باز کنی و داد بزنی آهای آقای دزد بیا اگر مردی،بیا اگر از باران نمی ترسی،بیا خانه ای دارم پر از باران و سرشار از شمیم گلهایی که همیشه برایم می خندند،بیا حتی شمیم پیچ امین الدونه همسایه هم مهمان ماست.خانه ما خیلی می ارزد،خیلی.....

حتی لطافت باران می شود دستی که روی خاطرت بکشد تا بنویسی از آنجاها که ننوشتی تا به حال.

تا بنویسم از آبشار سرنکوه و دره دلفارد

بنویسم از جایی که راه هم بهانه می شود،آب هم بهانه می شود

از وقتی که دستمان به کعبه اش نمی رسد و دل خوش می داریم به بهانه هایی شیرین.....

از وقتی که ................

باران امانم نمی دهد،امان نمی دهد...................

شرمنده دوستانم که امانم نمی دهد..................


                       
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392| ساعت 0:56| توسط کوهدخت|















قالب جدید وبلاگ پيچك دات نت